مهتابمهتاب، تا این لحظه: 22 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

نازگل من

شعر عروسی

شربت و شمع و خنده جشن و چراغ و پولک عروسی کرده امشب دختر آقا لک لک داماد سه ساعت پیش رفته کنار دریا منتظر عروس است ایستاده روی یک پا عروس نشسته توی یک ماشین شیک و پیک هنوز میان راه است مانده توی ترافیک ...
21 آذر 1390

ماشین نی نی غوله

    نی نی غوله گفت: « من یک ماشینم" بیب، بیب! » مامان غوله گفت: « من را به گردش ببر. » بابا غوله دوید و گفت: « من هم می آیم. ایست، ایست! » مامان غوله و بابا غوله، لباس نی نی را گرفتند. نی نی غوله هر جا رفت، آنها هم رفتند: « قام، قام! » نی نی غوله خسته شد و ایستاد. بابا غوله گفت: « پیاده شویم. ماشین پنچر شد. فیس، فیس! » ...
21 آذر 1390

شعر آیینه

    کی بود کی بود؟   آینه ی حموم بود   اون بالا رو به روم بود   دیدم بخار گرفته   عکسمو تار گرفته   دستمو روش کشیدم   رو صورتش آب خنک پاشیدم   خوشش نیومد و به گریه افتاد   عکسمو باز درست نشونم نداد   ...
21 آذر 1390

قصه باد

یک روز موشی و مامان موشی داشتند می رفتند که هوا برفی شد. موشی سردش شد. دندان هاش تیلیک تولوک به هم خورد و گفت: « مامان موشی! دماغم یخ زد. » مامان موشی، موشی را بغل کرد. برد پیش درخت. درخت یه سوراخ داشت، قد موشی. مامان موشی، موشی را گذاشت توی سوراخ و گفت: « من زود میام. تو این جا بمان، برفی نشوی! » موشی نشست توی سوراخ درخت. دست و پایش از سرما می لرزید. خوب گوش کرد. پوف پوف، دور و دورتر شد. همه جا ساکت شد. ساکتِ ساکت شد. یکهو صدائی آمد. موشی یواش گفت: « کی اینجاست؟ » صدا گفت: « هوهو، من اینجام! » موشی خوشحال شد و گفت: « یکی اینجاست! » بعد بلند بلند گفت: &laq...
21 آذر 1390

اسکناس شسته

  اینم یه شعر کودکانه برا دوستای گلم   توی لباسشویی جا ماند اسکناسم در آب و کف شنا کرد همراه با لباسم   ای کاش توی جیبم   می ماند مثل سکه   بی رنگ و رو نمی شد   یا این که تکه تکه   آن روز یک چکاوک   روی درخت ما بود   یک اسکناس شسته   بر بند رخت ما بود   ...
18 آذر 1390

قصه موشی

سلام دوستای خوبم . خیلی وقته که نتونستم بهتون سر بزنم .عوضش امروز یه قصه خوشگل براتون میزارم.    یک روز مامان موشی به بچه اش گفت: « من امروز جایی نمی رم. می خوام بمونم خونه و برات آش سه گردو بپزم. » موشی گفت: « منم بپزم، من بپزم؟ » مامان موشی چوب خشک ها را گوشه ی خانه جمع کرد. موشی نشست و به چوب ها نگاه کرد. مامان موشی کبریت زد و چوب ها آتش گرفتند. موشی جیغ کشید. پرید عقب و به آتش گفت: « وای! تو کجا بودی؟! » مامان موشی خندید و گفت: « موشی! نزدیک آتش نیا تا من بیام. » و رفت گردو بیاورد.  موشی همانجا نشست و به آتش نگاه کرد. آتش، جیریک جیریک آواز می خواند. موشی...
18 آذر 1390

تابستان من

سلام نی نی ها بالاخره کلاسهای تابستانی من هم تمام شد آخه امسال کلاس خوشنویسی و کلاس نقاشی می رفتم . البته همزمان با کلاسهای کانون پرورش فکری تو این مدت خودم هم بیکار ننشستم و کلی کاردستی درست کردم که حتما عکساشو براتون میزارم اینم یه نمونه اش که یه ماسک زنبوره  ...
15 شهريور 1390

گردش

  من دیروز با مامان و بابام رفته بودم گردش خیلی خوش گذشت نی نی ها جاتون خالی هوا عالی بود یه عکس هم براتون میذارم .     ...
7 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نازگل من می باشد