افسانه زور
گنجشکی بود که بالای درختی لانه داشت.یک روز رفت دنبال آب و دانه. دید ای داد و بیداد ، چه سوز و سرمایی
چه یخبندانی
روی یک تکه یخ نشست، پاهایش سر خورد و افتاد زمین.
گفت ای یخ
تو اینقدر زور داری
یخ گفت من اگر زور داشتم، آفتاب آبم نمی کرد.
گنجشک گفت: ای ابر
تو چرا این قدر زور داری.gif)
ابر گفت من اگر زور داشتم، باد مرا با خودش نمی برد.
گنجشک گفت: ای باد
تو چرا اینقدر زور داری.gif)
باد هوهویی کرد و گفت: ای باد
من زورم کجا بود. اگر زور داشتم که کوه جلویم را نمی گرفت.
گنجشک گفت:ای کوه
تو چرا این قدر زورداری.gif)
کوه گفت: اگر من زور داشتم ،علف رویم سبز نمی شد.
گنجشک گفت: ای علف
تو چرا اینقدر زور داری.gif)
علف گفت: اگر زور داشتم، بز من را نمی خورد.
گنجشک پرید روی شاخ بز نشست و پرسید: ای بز
تو چرا این قدر زور داری.gif)
بز جواب داد: اگر من زور داشتم قصاب مرا نمی کشت .
گنجشک گفت: ای قصاب
تو چرا اینقدر زور داری.gif)
قصاب گفت : اگر من زور داشتم ، موش توی خانه ام لانه نمی کرد .
گنجشک گفت: ای موش
تو چرا اینقدر زور داری.gif)
موش گفت : اگر من زور داشتم ، گربه مرا نمی خورد
گنجشک رفت پیش گربه وگفت: ای گربه! تو چرا اینقدر زور داری.gif)
گربه گفت : چون هرسال هفت تا بچه به دنیا می آورم . یکی آرام جانم ، یکی سرو روانم ، یکی کفتر پرانم ، یکی بی تو نمانم ...
و یک دفعه روی گنجشک پرید ، اما گنجشک فوری خودش را کنار کشید، پر زد و از آنجا رفت .


افسانه زور
